انگار پاییز گیر کرده است، گیر کرده یک جایی بین آخرین روزهای تابستان و هی می خواهد که بیاید اما نمی آید. و این برای منه دیوانه تابستان و عاشق پاییز، بسی رنج آور است، تابستان رفته و پاییز هم نمی آید.
گیر کرده ام بین این هیچ فصلی!
آسمان هم انگار نه انگار....
گویا حالا حالا ها قصد گریه کردن ندارد.
ابرها یا نیستند یا اگر هم می آیند حال اشک ریختن ندارند.
گفتم بروم چشمهایم را تقدیم آسمان کنم، بگذارتشان جای ابرها.... که اینروزها بد جوری بارانی اند.




برچسب:
نویسنده: zahra